اصلا شاید پست جدیدمو درمورد همین اخلاق ه (شاید هم عادت) بدم بنویسم. این کودک درونم با من راه نمیاد که نمیاد. ا
Thursday, February 21, 2008
نوشتم که شرمنده نشم
اصلا شاید پست جدیدمو درمورد همین اخلاق ه (شاید هم عادت) بدم بنویسم. این کودک درونم با من راه نمیاد که نمیاد. ا
Thursday, February 14, 2008
ولنتاین، فریدا و کپیتالیزم
شراب قرمزرو بیشتر از سفید دوست دارم و شراب تلخ رو بیشتر از شیرین. مزه شیرن مزه تظاهر میده، غیر طبیعیه. مزه تلخ و سنگین برام دلپذیرتره. انگار تلخی رو دوست دارم یا شایدم بیشتر بهم مزه میده.
از دیروز دارم به فریدا کالو فکر میکنم. یه نمایشگاه از کاراشو گذاشتن این نزدیکیها. پریروز تو رادیو داشت با تاریخشناسی که رو فریدا تحقیق کرده مصاحبه میکرد. اولین بار که یکی از پرترههای خودش رو دیدم از دیدن یه زن سبیلدار و ابرو پیوسته با اون همه ابهت یک عالمه تحهت تاثیر قرار گرفتم. صاحب تابلو بعدا بهم گفت من اونو یاد فریدا میندازم و بهش شباهت دارم. من اونروز خیلی بهم برخورد؛ پیش خودم فکر کردم این خانوم بلژیکیه (همون صاحب تابلو) همه مومشکیها رو یه شکل میبینه. سال بعدش یه کتاب از مجموعه آثار فریدا رو از آقای همسر هدیه گرفتم. اون سال نقاشیهاش به نظرم خیلی عجیب اومد. دیشب دوباره کاراشو نگاه میکردم . باهاش حس همزادپنداری پیدا کردم. نقاشیهاش شیرین نیست ،ام چیزهایی از وجود زنونه رو به تصویر میکشه که منحیصر به فرده.
اینجا مخاطب ندارم انگار. انگار سازم کاملا از کوک خارجه. 99.9% دوستام یا بچه دارن یا دارن بچهدار و من همنوز و به کپیتالیزم گیر دادم و داغ جهان سوم و دارفوررو دارم.
امشب نوشتم برای شمعایی که سوختن و خاموش شدنٍ برای شراب قرمز ، برای مارکس که هنوز بیشتر حرفهاشو نیمفهمم وبرای دل خودم .
.....
Wednesday, February 06, 2008
اولین آش
India Trip Diary -1
Chennai Jan 13, Sunday
Arrived 3 a.m. at the Chennai airport. Sleeping for couple of hours and then experiencing the first Indian, or better to say south Indian warm breakfast. Indulged with the taste of Masal tea*, I went for a short walk around the hotel. Soon the sweetness of the tea turned bitter with my short experience in the city. Before arriving I didn’t make any assumption about
The same day we had tea with a group of scholars in a so called coffee shop. The coffee place was a newly renovated palace, nice atmosphere, full of elite or foreign visitors. I could see the different image of the city, the rich face. Memories of my first day in
Chennai Jan 14, Monday
We left to visit IIT Madres, a well-known technical institute. We sat on a day of conference with a group of international students, attending post graduate program on Sustainable development. There I met this Swiss architect girl, she was inspiring. She has been working as an architect for couple of years and started her own business. At a point she decided to quit what she was doing and educate herself about Sustainability and came to attend this program in Chennai, South India. She told me she was in
Last presenter of that day was our program director. He spoke about Lewis Mumford, problems of our modern era and dilemmas of industrialized and technological societies. Second night , I couldn't easily sleep. I have to think of the last presentation and what could be my role in this modern era. If one becomes conscious and see beyond the matrix could he/she still live the same and do nothing to make a change?…I remember I cried that night, this time without being hormonal before a period, I cried for humanity, for our lives in the planet…Oh God, am I crazy! I knew that I will probebly forget, I knew that within couple of days or maybe weeks, I will forget all about it and live my happy modern life without noticing the matrix underneath. Isn’t the ability to forget the most significant ability in the life.
Additional first days observations:
- Not all Indians can speak English.
- Food is amazingly delicious and I can take spicy food much easer than I've imagined.
- Have the first experience of feeling burned up to my ear from spicy food.
- Due to full schedule no access to internet or international phone was possible. Joost later told that he didn't get worried from not hearing from me for couple of days. As he called it "no news is good news".
A View of the Chennai
Typical South Indian Breakfast
Thursday, January 10, 2008
داستانگونه
نشسته، چشماشو میبنده، دوباره همه چی داره دور سرش می چرخه.
"اگه نشه چی؟ اگه اشتباه کرده باشم؟ شاید اصلاُ نباید میومدم!". چشمهاشو باز میکنه. خسته از رگبار سوالهاست، دلش میخواد بخوابه. چشمهاشو میبنده و سعی میکنه به چیزهای رنگی زندگیش فکر کنه. به برق چشمها و شرینی لبهای همراهش، به آغوش گرم وپرعشق مادرش، لحضات شاد و رنگیش با دوستاش. دوباره ذهن رگبار سوالاشو شروع میکنه. "فکر میکنی تو هم همراه خوبی هستی؟ فکرمیکنی مزره لبهای تو هم برای همسرت شیرینه؟ فکر میکنی فرزند خوبی هستی ؟ یا دوست خوب؟ یا شاگرد خوب؟ فکر میکنی هیچ وقت تو چیزی خوب بودی؟"
خسته ست دلش میخواد چشماشو ببنده و بخوابه؛ ذهنش هیچ ترحمی نداره. فکر میکنه شاید دوباره افسرده شده. صدا دوباره شروع میکنه:" آره افسرده شدی. شاید مال آنتی بیوتیکیه که میخوری؛ ضعیفت کرده. شاید هم مال کم خوابیه، ماه پیش کم خوابی داشتی...."
خسته ست، دلش میخواد صدا رو خفه کنه و ذهنشو خاموش. دلش میخواد یه روز آفتابی تو آفتاب لم بده و فقط بودن رو تجریه کنه بدون هیج سوال و زمزمه. دلش میخواد این صدای درون رو برای همیشه خفه کنه!
Tuesday, January 08, 2008
پراکنده گویی
1- نه این که کمال گراباشم نه؛ هر روز هم وبلاگ خانم شین رو میخونم که هوش جسمی و معنویم بره بالا- البته هنوز در مرحله خوندم نه عمل- ولی هنوز دستم به نوشتن نمیره. شاید میترسم. شاید فکر میکنم که چیز خاصی برای گفتن ندارم...نمیدونم شاید میترسم سفره دلمو اینجا باز کنم, میترسم عوض شده باشم ودیگه دوستام که عزیزترینامم دیگه نشناسنم, اونوقت چی؟
2- دو جلد پرسپولیس مرجانه ساتراپی رو تو تعطیلات خوندم. هم خیلی به دلم نشست و هم دلم گرفت. مرجانه 6-7 سال از من بزرگتره. جسور و شعاعه، در 9 سالگیش در مورده مارکس خونده و و و.... جالبه خاطراتش؛ شاید به نظر خنده دار بیاد اما تو کتابش جواب یک سری سؤال که همیشه داشتم رو گرفتم.
3- عجب این فارسی تایپ کردن من کنده.
4- آهان الان یادم اومد: سختمه دیگه آخه اعتماد به نفس نوشتنیم کمه.
5- حسین نوشته بودی اینجا رو بعضی وقتا میخونی. بابا تو هم شروع کن نوشتن که ما هم یه خبری از تو بگریم. این آقای اولدفشن من رو بد جوری یاد تو میندازه. اون مدلش قرینه توه اما؛ گرافیستیه که معماری دوست داره.
6- شین جون مرسی ار حمایتهای وبلاگی و کامنتیت.
7- من دارم میرم از طرف دانشگاه دوهفته هند و نیستم خلاصه. دوروزدیگه پروازمه؛ هنوز هیچ کاریمو نکردپم. به خاطره همینه دارم وبلاگ مینویسم. اصولا هر چیزی تو اضطراب یه مزه دیگه میده!
8- دیگه همین، تا بعد!
Friday, December 28, 2007
من هستم اما.....
من هستم اما.....
اومدم بنویسم بابا من به خدا هستم اما وقت نشده بنویسم که یاد جوک معتاده افتادم که پیغام انسرینگ ماشینش بود " هشتم اما خستهم". حالا جریان ماست.
عرض به حضور دوستان که این مدته که قاعدتاٌ باید بیشتر وقت نوشتن پیدا میکردم برنامه هام به طرزی شلوغ پلوغ ترشد. هفته پیش که یلدا بود و آماده شدن برای کریسمس. بعدش هم من 3-4 ماهی میشد که جرید نرفته و درنتیجه هیچ کمکی به چرخه اقتصادی آمریکا نکرده بودم .لاجرم یکم هم به عمو سام کمک کردم این مدته. چشمتون روز بد نبینه که از چهار روز پیش هم به شدیداٌ مریض شدم. از اونجایی که یه تصادف هم هفته پیش کردم (البته من چیزم نشد) فکر میکنم دارم یه سری کارماهای منفی 2007 رو تصویه میکنم که حسابم صاف صاف باشه قبل از شروع سال جدید. به هرحال به عنوان یه اصفهانی بهتره حساب آدم صاف باشه. خدا رو چه دیدی یه وقت دیدی رو بدهیی های کارمایی آدم هم مالیات خورد هم پنالتی.
خلاصه اگه داشتین اسفند دود میکردین یه مشت هم برای من بریزن تو آتیش که 2-3 روز باقی مانده سال هم به سلامتی تمام شه. یه سه چهار روزی هم نیستیم اما قول میدیم در سال جدید مثل بچه آدم اینجا بنویسم.