Lilypie Second Birthday tickers

Lilypie Second Birthday tickers

Sunday, April 18, 2010

اگه متوجه بشین که خیلی چیزهایی که تو زندگی هر روزتون استفاده میکننین ترکیب خطرناکی از مواد شیمیایی بعضا مضر و سرطان زاست چی کار میکنین؟ اون کرم زیر چشم یا همین ماتیک و سرخاب!!. چک کردم لیست لوازم آرایشهای خطر ناک و، باور بفرمایید روژگونه لانکم ش هم تو لیست پرضرر هاست. من اصولا اهل آرایش نیستم اما سالهاست یه خط چشم میکشم و کمی رنگ به گونه های محترم میزنم که از حالت رنگ پریدگی دربیام. حالا برای همین دو قلم رنگ هم دچار شک و تردید و اضطراب شدم. این هم پروسه ذهنی من در جلوی آینه این روزها:

ذهن بهاره 1: ولش کن نمیخواد این سم ها رو به خودت بزنی. ارزش ه ریسکشو نداره.
ذهن بهاره 2: آخه رنگ پریده و بی رنگ میشم ها. مگه یه روژگونه چقدر ضرر داره. ول کن تو هم. میخوای بعدا حسرت بخوری که حیف شد وقتی جوون بودم از ترس همه چی رو به خودم حروم کردم
ذهن بهاره 1 : مساله ترس نیست که. سرطان که شوخی بردار نیست. یا نزن یا برو مدل طبیعی گیاهی شو بگیر.
و این مکالمه همچنان ادامه داره. ب

Thursday, April 08, 2010

همیشه فکر میکردم مشکل از رشد سریع موهامه که پشت گردنم تند تند بلند میشه و به شونه هام میرسه. دیروز اما عکس یکی از دوستان رو با موهای کوتاه دیدم و تازه دوزاریم افتاد که مشکل از گردن کوتاه منه.

بفرمایید: این هم ترکیب موی ایرانی و هلندی. یعنی این موها کلا آسمانگرا شدن.

Wednesday, April 07, 2010

I was thinking today.... I need to reinvent myself again. I think I have done it before....
Just need to have the courage for it.
نشد یه پست جدید بنویسم که سال جدید رو با پست مربوط به اعصاب خراب شروع نکنم.

Monday, March 08, 2010

پوز دادن افراد شدیدا میره رو اعصابم. یعنی‌ اصلا منقلب‌ام میکنه. یادم میاد فرشته تو کلاس بنیان میگفت اگه یه چیزی رفت رو اعصاب تون نشونه اینه که دگمتون زده شده، یعنی‌ خودتون هم این مشکل رو دارین. حالا تجسم بفرمائید که وقتی‌ در معرض !! پوز قرار میگیرم هم حالم بد می‌شه هم نگران میشم که‌ای داد نکنه من هم (بالقوه و یا بالفعل) دچار همین مشکل باشم.

عجب دوره زمونه ایی شده..آدم وقت نمی‌‌کنه دو کلمه اینجا بنویسه.

دیروز با یه دوستی‌ تلفنی حرف میزدم. گفت دیگه همه کارهای هیجان انگیز زندگی‌ مونو کردیم. الان تو دهه سوم زندگی‌، ازدواج کردیم یا پارتنر داریم، بعضا بچه دار شدیم، مسیره شغلی زندگی‌مون یه جورایی معلومه.. و خلاصه دیگه هیجان میجان هیچ. بهش گفتم شاید بازم هیجان باشه. من هنوز منتظره چیزهای دیگه هم هستم. مثلا یکیش داشتن یه ان جی او که بشه یک جا، آفریقایی، ایرانی‌، قطب ئ‌‌ جنوبی، بشه یه کاره خیر خواهانه کرد. یه روزی که شغلم و کاری که می‌کنم باعث بشه بهبودی زندگی‌ یه نفر یه گوشه این دنیا بشه.

شما چی‌؟ شماها چه چیز هیجان انگیزی برای فرداهاتون آرزو دارین؟