Lilypie Second Birthday tickers

Lilypie Second Birthday tickers

Monday, March 08, 2010

پوز دادن افراد شدیدا میره رو اعصابم. یعنی‌ اصلا منقلب‌ام میکنه. یادم میاد فرشته تو کلاس بنیان میگفت اگه یه چیزی رفت رو اعصاب تون نشونه اینه که دگمتون زده شده، یعنی‌ خودتون هم این مشکل رو دارین. حالا تجسم بفرمائید که وقتی‌ در معرض !! پوز قرار میگیرم هم حالم بد می‌شه هم نگران میشم که‌ای داد نکنه من هم (بالقوه و یا بالفعل) دچار همین مشکل باشم.

عجب دوره زمونه ایی شده..آدم وقت نمی‌‌کنه دو کلمه اینجا بنویسه.

دیروز با یه دوستی‌ تلفنی حرف میزدم. گفت دیگه همه کارهای هیجان انگیز زندگی‌ مونو کردیم. الان تو دهه سوم زندگی‌، ازدواج کردیم یا پارتنر داریم، بعضا بچه دار شدیم، مسیره شغلی زندگی‌مون یه جورایی معلومه.. و خلاصه دیگه هیجان میجان هیچ. بهش گفتم شاید بازم هیجان باشه. من هنوز منتظره چیزهای دیگه هم هستم. مثلا یکیش داشتن یه ان جی او که بشه یک جا، آفریقایی، ایرانی‌، قطب ئ‌‌ جنوبی، بشه یه کاره خیر خواهانه کرد. یه روزی که شغلم و کاری که می‌کنم باعث بشه بهبودی زندگی‌ یه نفر یه گوشه این دنیا بشه.

شما چی‌؟ شماها چه چیز هیجان انگیزی برای فرداهاتون آرزو دارین؟

Wednesday, February 24, 2010


خودمو داشتم برای یه پرزانت ه کوتاه آماده میکردم. قرار بود تو یه دبیرستان برای
هفته آشنایی با فرهنگ‌های دیگه در مورد خودم و ایران حرف بزنم. "سلام، من بهاره شیش ساله که به آمریکا مهاجرت کردم، ازدواج کردم و مادره یه پسره کوچیک هستم...." باورم نمی‌شد. این جمله که ناخوداگاه به زبان اورده بودم کلی‌ ذهنمو مشغول کرد.... تکرا کردم، مامانه یه پسر کوچیک.. مامانه یه پسره کوچیک....

جلوی آینه میرم... باورش سخته... هنوز همون شکلی‌ ام... موهامو کوتاه کردم اما، مثل وقتی‌ ۲۱ یا ۲۲ سال م بود. دوره چشمام یه هاله سیاه که نشون از ۶ ماه کم خوابی‌ و نه خوابی‌ میده. بین سیاهی موهام رگه‌های سفیدی نشسته. یه موجود کوچیک هست که از وجود من میخوره، که تو بغل من آروم مشه...

هنوز اما همون شکلیهم، هنوز عینک میزنم...ابروهای پرپشت دارم، تند تند حرفم میزنم. قلبم اما تازگیها تند تر میزنه و بعضی‌ وقتها فکر می‌کنم اگه هرروز این موجوده کوچولو رو بو نکنم قلبم از حرکت می‌‌ایسته.

Wednesday, February 17, 2010

این مقاله رو فعلا داشته باشین:

"چه‌گونه مادر شدن شما را بهشتر می‌کند" Laughing

Wednesday, February 10, 2010

اون وقتی‌ که بشه آدم بیاد یه دل بنویسه نیست... نشده تو ۲-۳ ماهه گذشته. زندگی عوض شده به معنی‌ واقعی‌ کلمه. وقتی‌ پسرک بیداره نمی‌خوام آن‌لاین بشم، دلم نمیاد. ساعتهای خوابش هم کمتر شده. وقتی‌ هم می‌‌خوابه هزاران کار مونده و عقب مونده هست که باید انجام بشه...

این پست شده پست غور غور کنان اما خواهر انوشه تا حاالا ۲-۳ بر رسما و کتباً تقاضا یه آپ دیت کردن کرده. گفتم بیام اینو بنویسم که طلسم این وبلاگ بشکنه.

همین فعلا
.

Monday, November 16, 2009

درد دل زنانه

من تو لباسام جا نمی شم. ماهای اول بعد از زایمان همچنان به پوشیدن لباسهای حاملگی ادامه دادم. اما دیگه فصل اون لباسها گذشته. دیگه توهیچ کدوم لباسهام جا نمیشم و دست و دلم به لباس سایز بزرگ خریدن نمی ره ( توجه بفرمایید که من یه اصفهانی ضد کپتالیستم و به صورت دیفالت هم دست و دلم به خرید نمیره). منتظر بودم سایزم تعدیل بشه که گویا خبری ازش نیست. شما مادران عزیز با سابقه شیر دادن چی تجویز میکننین. آیا لازمه که از رو برم و مقادیری لباس سایز بالا ابتیاع کنم؟

Wednesday, November 11, 2009

پسرک روز به روز بزرگتر میشه.
مهتاب ، دوست دوران دبیرستان برام نوشته که قدر این روزها رو بدونم، که موجودی به این معصومی دیگه پیدا نمیکنم. میخوام تو هر لحظه زندگی م به اندازه یه ابدیت زندگی کنم.
یه چیزی تو وجودم داره رشد میکنه. داره بزرگ . بزرگتر میشه . پوست م داره کشیده میشه.
همین